دهه شصتی ها

تصاویر و خاطرات نوستالوژیک دهه شصتی / شما هم خاطرات خودتون رو برامون تعریف کنید...

دهه شصتی ها

تصاویر و خاطرات نوستالوژیک دهه شصتی / شما هم خاطرات خودتون رو برامون تعریف کنید...

نوستالژی (Nostalgia)، خاطره‌انگیز یا یادمانه یا دریغ نگاشت را می‌توان به طور خلاصه یک احساس درونی تلخ و شیرین به اشیا، اشخاص و موقعیت‌های گذشته، تعریف کرد. معنی دیگر نوستالژی دلتنگی شدید برای زادگاه‌است. واژه‌نامه انگلیسی آکسفورد، نوستالژی را شکلی از دلتنگی که ناشی از دوری طولانی از زادگاه‌است، تعریف کرده‌است.
(برگرفته از دانشنامه آزاد ویکی پدیا)

آخرین نظرات

اعتراف می کنم...

جمعه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۳، ۱۲:۱۲ ق.ظ

ریحانه: من کلاس اول که بودم رفتم جشن قرار بود تو جشن اجرای کاراته داشته باشم ، اجرام که تموم شد مجریه گفت اسمت چیه ؟ گفتم سرکار خانم ریحانه سادات موسوی ؛ همه شروع کردن به خندیدن حالا هر وقت که فیلمشو نگاه میکنم فقط از حرف خودم حسابه میخندم.


نرگس: 8 یا 9 ساله بودم که تو اون زمان خیلی علاقه به آتش بازی داشتم. یه روز که مامانم و بابام باهم بیرون رفتنند تصمیم گرفتم که آتش بازی کنم. رفتم هرچی کبریت داشتیم آوردم و لب پنجره آتش زدم انقدر کبریت ها زیاد شده بودند که آتش به صورتم رسید و مژه ها و ابروهام سوختند و وقتی که حسابی بازی کردم و فهمیدم چه گندی زدم بخاطر اینکه مامانم نفهمه و دعوام نکنه رفتم دم خونه همسایه و گفتم کبریت دارید: گفت بله و رفت و یک کبریت آورد. من هم گفتم یکی کم مهمون داریم و بیشتر می خوام. بنده خدا رفت و کلی کبریت برام آورد. بعدها فهمیدم چه چاخانی کردم و کلی خجالت کشیدم.

وحید: همان روزهای کلاس اول بودیم که معلممان گفت دفاتر مشق تان را برای آخر سال نگه دارید که جمع آوری میشه . منم همین مطلب به مامانم گفتم ، مامانم کلاً خیلی اهل نگه داشتن وسایل اضافه نیست همین جوری گفت باشه . آخر سال شد سیریش مامانم شدم گفتم دفتر های مشقم بده خلاصه حسابی رفتم رو اعصابش که معلممون گفته بیارید ، که یهو عصبانی شد گفت معلمتون غلط کرده با تو . منم فردا معلم گفت دفتر مشقات کو گفتم مامانم گفته شما غلط کردید ، همون شد که مامانم فردا مدرسه خواستن .



میثم: اعتراف میکنم وقتی بچه بودم،اگه تنهایی میرفتم بیرون،در به روم بسته میشد، میترسیدم
از
۱-نکنه مامان بابام،منو از یاد ببرن
۲-نکنه جغد بیاد منو با خودش ببره لونش
۳-نکنه موتور سوار بیاد بدزده منو


آنلاکی: اعتراف میکنم وقتی قدیما فیلم آنشرلی پخش میشد فقط و فقط به آخر جمله گوینده که میگفت سرپرست گویندگان دقت میکردم میگفت نصرا... /؟؟؟؟؟// هنوز هم موندم فامیلش چی بود
امید ی هست؟
آیا؟


امیر: اعتراف میکنم 
توو حموم اونقد که دمای آبو تست میکنم ،اونقد زیر دوش نیستم
اصلا در مواردی باید قدم بزنی زیر دوش چون اصلا نمیشه اعتماد کرد و ثابت زیرش وایساد،
دماش از 1000 درجه سانتیگراد تا 0 کلوین متغیره لامصب!!!


سلنا: وقتی کودک بودم هر چی تو آلبوم گشتم دنبال عکس بچگیام فقط دوتا پیدا کردم منم با گریه و دادو بیدادرفتم تو پذیرایی پیش مامان بابام که الا و بلا من بچه ی شما نیستم و شما بچه دزدین الان به پلیس زنگ میزنم:|
جاتون خالی یه کتک مفصل هم خوردم^__^
همچین کودک روان پریشی بودم من خب یه دوتا عکس دیگه هم میگرفتن تقصیر من چیه خواهر برادرم از بچگیاشون هر کدو م دوتا آلبوم دارن اونوقت من دوتا عکس اونم تویه روز وبا یه لباس شما بگین من حق نداشتم یه همچین فکری کنم والا:|


یه بنده خدایی: اعتراف میکنم وقتی که ۷،۸ سالم بود، یه روز ظهر بابام داشت میخوابید به من گفت که برو برام پتو بیار، آقا من یه دختر عمو دارم اسمش بتوله و خونشون هم کنار خونه ی ماست، رفتم بتول رو صدا زدم گفتم بیا بابام کارت داره، اون هم پاشد اومد خونمون، به بابام که خواب و بیدار بود میگه عمو کارم داشتی؟ بابام با همون حالت منو نگاه کرد و با یه کم عصبانیت بهم گفت: من بهت میگم برو پتو بیار رفتی بتول رو آوردی ؟!


من: اعتراف می کنم وقتی بچه بودم تو حموم موقعه سر شستنم میچسبیدم به دیوار که کسی پشتم نباشه


سانتریفوژ: اعتراف میکنم...یه داداش دارم ازم 3سال کوچیکتره،بچه که بودیم تو کتک کاری همیشه کم میاوردم....
ولی داداشم یه نقطه ضعف داش!!...از پریز برق میترسید...!!!!!!
منم برا انتقام،ساعت پخش برنامه کودک میرفتم تلویزیون رو از پریز میکشیدم!!!!!طفلی میترسید دوباره بزنه به برق!!!!!
مجددا کتک کاری میکردیم و باز من بیشتر میخوردم!!!ولی ارزششو داش!!!!!!
دقیقا حس اون شکستای فوتبالی که "چیزی از ارزشای ما کم نمیشه"بهم دست میداد!!!!


نفر آخر: دستام بالا،اعتراف میکنم روزی که یکی از اقواممون کامپیوتر خونمون رو برامون آورد و کار گذاشت،وقتی رفت روشنش کردمو شروع کردم به کار کردن باهاش،چند دقیقه نگذشته بود که دیدم شصتا پنجره باز کردمو و نمیدونستم چه کار کنم،فکر میکردم خراب شده!!
تازه چون نمیدونستم چه طور خاموش میشه از تو برق کشیدمش!!!


عاشق دل شکسته: اعتراف می کنم بچه که بودم تا 6 سالگی وقتی سرمو می ذاشتم رو بالش که بخوابم نبض روی شقیقه هام صدای تیک تیک می داد و منم نمی فهمیدم که نبضم داره می زنه فک می کردم بالشتم کرم داره وقتی سرمو میذارم روش کرم ها اون تو رژه می رن !!!


مریم: تا سن13-14 سالگی فکر میکردم تمام اعضای بدن غیر از سر وقتی از بدن جدا بشن مثل ناخون دوباره در میان!!!!!!
وقتی فهمیدم این طوری نیست حســـــــــابی ترسیده بودم همش فکر میکردم الانه که یه جام کنده شه نقص عضو بشم!!
بیشترم از قطع شدن انگشتام میترسیدم (چون ظریف ترن زودتر کنده میشن دیگه)
بهلهههههههه...هرچی هم بهم گفتی خودتی:/


حسن کچل: حدودا ۵-۴ ساله بودم رفتم تو حیاط خونه دوستم که بازی کنیم 
مامان بزرگش اومد تو حیاط دندوناشو کنار حوض درآورد زیر شیر آب شست 
من تا یه هفته داشتم سعی میکردم دندونامو در بیارم 
بگیرم زیر شیر اب بشورم از شر مسواک خلاص شم
اینجوری نگام نکنید خب دهه شصتی ام، گودزیلا نیستم که فارغ التحصیل دنیا اومده باشم


مهدی: باید اعتراف کنم یه روز داشتیم میرفتیم مسافرت رسیدیم به عوارضی پول خورد نداشتیم به مرده موز دادیم!!! :|
تازه خیلی هم خوشحال شد میخواست بقیشو پس بده. :‎(


فائزه: اعتراف میکنم اول ابتدایی که بودم خواهرم پنجم بود باهم تو یه مدرسه بودیم
هفته اول ناظم سر صف گفت :کی بلده شعر بخونه بیاد سر صف بخونه
منم فوری دستم بردم بالا حالا خواهرم پر پر میزد نرو ولی خب دیگه منم
رفتم اون بالا قشنگ با صدای رسا شعر عروسک قشنگ من قرمز پوشیده رو خوندم
قیافه ناظم دیدنی بود
ناظممونo_O
خواهرم:-[
من:-D
بچه ها سر صف:-)
خب چیه بچه بودم دیگه


آیتک: اعتراف میکنم اول راهنمایی که بودم اولای سال تو حیاط مدرسمون شلوغ کرده بودم بعدش ناظممون منو صدا کرد دفتر و اسممو پرسید منم اسم یکی از همکلاسی هام که ازش خوشم نمیومد رو گفتم اونم گفت پنج نمره از انظباطم رو کم میکنه بعدش منم با یه قیافه خبیث از دفتر اومدم بیرون بعدش ترم اول که کارنامه هامون رو دادن از انظباط همون دوستم دو نمره به خاطر من کم شده بود الان جالب اینجاس همون بهترین دوستمه و خبر نداره من چیکارش کرده بودم^-^



منبع: برترین‌ها

شما هم می توانید عکس ها، خاطرات، و دیگر موارد نوستالژیک خودتون رو برای ما ارسال کنید تا به اسم خودتون در وبلاگ به ثبت برسه. لطفا مطالب خودتون رو به ایمیل من ارسال کنید.

ایمیل دهه شصتی ها: 1360s.blog.ir@gmail.com

نظرات (۱۰)

  • نوید رییسی
  • وبلاگ قشنگی درست کردی دوست عزیز الان خودم هم معلمم یه زمانی دانش آموز بودم تو همین مدرسه باز الان با دوتا از معلمان دوره راهنمایی همکاریم خب اونا تازه معلم شده بودن.
    یادمه کلاس چهارم بودم معلممون اومد کلاس ک مارو ترغیب کنه درس بخونیم حقوق تازه گرفته بود 40 هزارتومن همه رو به ما نشون داد همشون 200 و100 تومنی بودن.جیب جلوش باد کرده بود. 
    بنده خدا با پول بازنشستگی 6سال پیش پراید خرید قبلش نمیتونست بخره
    پاسخ:
    خواهش می کنم. شما لطف دارین
    سلام ما هم باید اعتراف بکنیم
    چقدر باحاله خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
    پاسخ:
    خخخخ
    آره خوب
    وبلاگ ما کلاً باحاله :)
    slm link kardsm
    جواب به آنلاکی:
    نصرالله مدقالچی
  • فروهر وَ فرداد
  • منم همیشه پولامو جمع میکردم لوکس ترین قاقالی زمان رو میخریدم ازون ادامس درازا که توش عکس یه خانوم بود کارتونی و خوشگل و لباساش یه سری برچسبای شیک بود که باید میزاشتی روش تا تنش میشد توسط چسبوندن..

    سایت زیبایی دارید . مایل به تبادل لینک با شما هستیم . در صورت موافقت آدرس ما رو با نام ::: فروشگاه اینترنتی لباس زنانه  ::: لبنک کنید .

    www.asata.ir

    و به ما اطلاع دهید تا شما رو با چه نامی لینک کنیم ؟

    دایرکتوری تبادل لینک - با هر بازدید وبلاگتان را ثبت کنید و شاهد افزایش بازدیدکنندگان وبلاگتان باشید. http://www.Linc.ir
  • .:: یه نسل سومی::.
  •  ویلاگ زیبایی داری.همـــانا ما خود دهه شصتی بـاشیم!!! احسنت! موفق باشی!!

    پاسخ:
    ما نیز هم :)
    سلام.وبلاگتون جالبه.خیلی خوبه که اینارو آرشیو کردین.بعد عکساشو خودتون گرفتین یا جمع اوری کردین؟
    پاسخ:
    سلام. خوش آمدید
    اکثر عکس ها رو از سایت های دیگه جمع آوری کردم.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی